پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - دين و تمدن سازي - لک زایی شریف
دين و تمدن سازي
لک زایی شریف
رابطهي دين و تمدن از مباحث مهم تارخي و اجتماعي است: آيا دين ميتواند تمدن ساز باشد؟ آيا حكومت ديني توان ساختن تمدن دارد؟ اينها پرسش هايي است كه پاسخ بدانها تنها در پرتو تبيين رابطهي دين و تمدن ممكن ميگردد. ناگفته پيدا است، تبيين اين رابطه به بازخواني معناي دين و تمدن نياز دارد؛ زيرا درك قلمرو مفهومي هر يك از اين پديدهها مقدمه ي درك نسبت آنها به شمار ميآيد.
تعريف دين وتمدن
دين مجموعه برنامه هايي است كه «علاوه بر پرداختن شان جاويدان هستي آدم، به جنبهي متغيير زندگي او نيز جهت اساسي ميدهد و آهنگ اصلي حركت وي به سوي كمال راتنظيم ميكند؛ انسان با بينش و برداشتي خاص از دين ـ كه با رعايت موازين معتبر به دست آمده ـ در زمانها و مكانهاي مختلف، تكليف خود رامي شناسد.»
اين تعريف نشان ميدهد:
١. دين متكفل جهت دادن به زندگي دنيوي (جنبهي متغيرزندگي) انسان است؛ يعني برايش برنامه دارد و سمت و سوي آن را مشخص ميكند. بنابراين، انسانها در امور دنيايي خويش نيز ميتوانند از دين برنامه و جهت حركت بخواهند و دين در اين باره ساكت نيست. دادن وجههي اجتماعي به دين به اين معنا است كه آدمي در زندگي خويش راه، برنامه و هدفش را از دين ميگيرد و از اين طريق، به مقصود ـ كه همان سعادت و كمال است ـ دست مييابد.
٢. انسانها همراره بينش و برداشتي خاص و واحد از دين ندارند. پس در هر زمان، باتوجه به موقعيت، اين امكان و احتمال وجود دارد كه با برداشت معتبر ديگري از دين به پديد آوردن تمدني جديد همت گماشت. البته برداشت و بينش نو و خاص از دين به رعايت موزاين معتبر علمي مشروط است و بي قاعده قانون نيست.
در معناي تمدن نيز آمده است: «تمدن عبارت از شكل ويژهيي از زندگي است و متناسب با سؤالها ونيازهايي كه آنها نيز در جاي خود با زمان و وضعيت خاص مناسبت دارند. وقتي آن زمان و وضعيت عوض شد، سوالهاي تازه ميآيند و پاسخهاي ديگر و در نتيجه تمدن ديگري را طلب ميكنند. زيرا وجود بشر ديگر در آن قالب خاص از شيوهي زندگي نميگنجد.»
در اين تعريف عناصر و شاخصهاي زير قابل توجه مينمايد:
١. تمدن شكل ويژهيي از زندگي است. اين شكل زندگي در واقع همان مدنيت، شهر نشين شدن و به اخلاق و آداب شهريان خوي گرفتن است. وجه تمايز تمدن از غير آن در شهر نشيني و مدنيت نهفته است؛ يعني انسان از وحشي گري، جهل و عقب ماندگي به يك زندگي دسته جمعي رضايت ميدهد و نظامي معقول و منطقي برقرار ميسازد. چهار ركن اساسي و مهم تمدن عبارت است از: پيش بيني و احتياط در امورد اقتصادي، سازمان سياسي، سنن اخلاقي و كوشش در راه معرفت و بسط هنر، بر اساس تعريف برخي انديش مندان، تمدن نظمي اجتماعي است كه در نتيجهي آن، خلاقيت فرهنگي امكانپذير ميشود جريان مييابد.
٢. تمدن همراه نيازها و پرسشهاي متغير زندگي بشر پديد ميآيد. وقتي وضعيت زندگي و شرايطي كه انسان در آن زيست ميكند، تغيير يافت و نيازها و پرسشهايي ديگر پديد آورد، زمينهي شكلگيري تمدني نوين فراهم ميآيد. چنانچه تمدن موجود توان پاسخ به اين نيازها و پرسشها را داشته باشد، استمرار مييابد. در غير اين صورت، سمت اضمحلال و سقوط حركت ميكند. بنابراين، تغييراتي كه به ايجاد شيوهيي جديد از زندگي ميانجامد، در ايجاد تمدني ديگر نقشي بسزا دارد.
عوامل اصلي شكلگيري تمدنها
الف) معرفت ديني
انديش مندان معتقدند دين نقشي مهم و تعيين كننده در پيدايش تمدن دارد و «مهمترين عنصر حيات ملل» به شمار ميآيد. از ين رو، مهمترين سطور تاريخ آنها به دين اختصاص دارد. بزرگترين حوادث تاريخي ـ كه مهمترين آثار بر آن مترتب ميشود ـ سقوط يا پيدايش يك ديانت است. دين همواره پيشرو تمام مسائل اساسي بوده است و نظامهاي سياسي و اجتماعي از بدو تاريخ تا امروز، بر بنيان عقايد ديني قرار گرفته است.
بنابراين، هيچ چيز به اندازهي دين بر ملل و حتي انسان تأثير ننهاده است. افزون بر اين، يكي از امتيازات عقايد ديني بر ساير عوامل اجتماعي آن است كه «فكر بشر را از اميد به سعادت سيراب ميسازد.»
ب) خرد ورزي
عامل ديگر شكل گرفتن تمدنها گسترش عقل گرايي است. ملتهاي متمدن، با گسترش عقلانيت، به ابتكار و خلاقيت دست مييازند و استعدادهاي نهفتهي خود را در جهت نيل به خواسته هايشان به كار ميبندند. يكي از پژوهش گران در اين باره ميگويد:
«حتميترين آثار تمدن، تفاوت فاحش عقلي است.» و «تفاوت ملل مترقي وغير مترقي، عقلي است و از حيث اخلاق امتيازي ندارند.» فهم درست از دين نيز، به كار انداختن عقل و عقلانيت را ميطلبد. عقل گريزي و ارائهي تفسيرهاي نادرست از دين، غلتيدن در دام افراط و تفريط است. بنابراين، نبايد دايرهي فهم دين را آن قدر بسته و محدود پنداشت كه سر از تحجر و تعصب در آورد. و نه آن قدر باز انديشيد كه به ارائهي قرائتهاي نادرست از دين انجامد. اعتدال شيوهي پسنديده و منصفانه است كه انسان راياري ميدهد و راه را براي فهمهاي درست و قرين به واقعيت و حقيقت دين هموار ميسازد.
ج) پيشرفت دانش
رونق گرفتن بازار دانش اندوزي نيز از عوامل پديد آمدن تمدنها است. البته دانش اندوزي در فضاي آزاد ممكن است. بنابراين، اگر در جامعه فضاي استبدادي حاكم باشد، تكامل علمي و در نتيجه تمدن سازي ممكن نيست. در اين موقعيت، همان تمدن موجود نيز پس از مدتي به وزال ميگرايد.
د) امنيت
ناگفته پيدا است، همهي عوامل ياد شده در پرتو امنيت و آرامش جامعه سودمند است. اگر امنيت و آرامش از جامعه رخت بر بندد، آزادي، عقلانيت، رونق دانش و فضاي گفت وگو و ارتباط و تقابل انديشهها از ميان ميرود و تمدن سازي ناممكن ميگردد.
بنابراين، عقلانيت، دانش اندوزي، آزادي و امنيت اجتماعي، بنيان تمدنهاي نوين را پي ميافكند. در اين ميان، برداشتي از دين كه بتواند به تقويت و تاييد اين عناصر بپردازد، در افرينش تمدن نقش اساسي دارد. در اين گستره، دوران پيامبري حضرت رسول اكرم صلياللهعليهوآلهوسلم بسيار قابل توجه مينمايد. آن حضرت توانست در طول ٢٣ سال، جامعهيي جاهل را سمت ايمان و تمدن رهنمون شود و بنيان مستحكم تمدن اسلامي را پي افكند.